
نبیل: زندانی شدن با مجرمان خطرناک در مقابل سایر مصائب این زندان هیچ نبود. سیاه چال دخمهای بود تاریک و متعفّن و نمناک که هوای آزاد و پرتو نور به آن راهی نداشت. حال تصوّر کن که پای زندانیان را در کُند می گذاشتند و زنجیری هم به گردن آنها می انداختند که ۵۰ کیلو وزن داشت. !ماندانا : ۵۰ کیلو ؟
اگر پخش یا دانلود این قسمت خراب است، به مدیر اطلاع دهید.
نبیل: حوادث غمباری در این دوره اتفاق افتاد. ملاّحسین و جناب قدّوس در قلعه شیخ طبرسی به شهادت رسیدند و نیروهای دولتی که با حیله گری و با مُهر کردن قرآن به اصحاب قلعه امان داده بودند همه اصحاب را از دم تیغ گذراندند.…
ماندانا: یعنی کتاب شما در اصل خیلی مفصل تره؟ نبیل: بله. آن کتاب تا پایان حیات حضرت بهاء الله را در برمی گیرد و ترجمه و تلخیص شده است ماندانا : مگه شما این کتاب رو به چه زبونی نوشته بودید؟
نبیل: در آن روز چند هزار نفر از اهالی شهر در مسجد جمع شدند. هر صنفی با اسلحه ای آمده بود: نجّار با تیشه، قصّاب با ساطور، کشاورزبا بیل و کلنگ. هدفشان این بود که شورشی به راه بیندازند و دسته جمعی آن حضرت را به شهادت…
نبیل: بله، اصحاب فوراً به دستور جناب ملاّحسین به جارو کردن و آب پاشیدن مشغول شدند وبا نهایت دقّت وسائل لازم برای پذیرائی از مهمان بزرگوار خود را فراهم می کردند ماندانا: وای چه حس و حال خوبی داشتن. آدم آب و جارو کنه برای…
ماندانا: می خواین از قلعه ی شیخ طبرسی بگین؟ البته من خیلی دلم میخواد بدونم این قلعه های مختلفی که اسمش رو می یارین چی بودن.