
مگر اتفاق ساده ای است؟ در کنجی از این سرزمین، داس در دست پدری بلند شده و گردن دختری درو شده. چرا؟ برای آبرو. پدر درد آبرو داشته و این آبرو چیست که میشود برای آن فرزندی را به مسلخ برد؟ این آبرو چه خداوندگاری است که در پرستش آن میشود چنین سنگ شد؟ گویی با این حادثه، آبروی آبرو ریخت. در اپیزود سیزدهم از آبرومندی گفتهام مثل همیشه توضیحات تکمیلی را می توانید در سایت انسانک ببینید: Esnana.com
اگر پخش یا دانلود این قسمت خراب است، به مدیر اطلاع دهید.
خبر داری، پیامی برایت آمده و دعوت شدهای به تماشا؟ گویی کسی فراخوان داده است برای نظر بازی و اما نه به بازی سپری کردن ِنظر! در اپیزود یازدهم از این دعوت برایتان گفتهام. آغاز و میان آنچه گفته شده همراه است با یادی از…
من تجربه شیرین و شورانگیزی از عاشقی داشتهام. از بی خوابیهای شبها مدرسه و جنگ نابرابر با خیالی ناتمام تا نامههای یواشکی، دیدارهای پنهانی، روزهای شیرین وصل و سنگلاخهای پیموده شده در حفظ یک رابطه عاطفی. بنابراین وقتی…
نمیدانم قریب به دویست سال قبل که هگل در کلاس درس برای دانشجویان درباره فلسفه عشق گفته؛ چه شوقی در دل دانشجوها برقرار بوده اما خوشحالم که یادداشتهای یک از شاگردها از کلاس درس باقی مانده تا دو خط از آن را در اپیزود نهم…
اپیزود هشتم یک فرق اساسی دارد با اپیزودهای قبل! فرقش این است که پیش از این در باب آنچه فهمیده بودم چیزکی میگفتم اما این اپیزود در باب چیزی است که نفهمیدمش؛ نه من که حتی بسیاری از آنان که حکمت را برای بشر به ارث گذاشته…
کاش شما هم در وقت شنیدن آن سوال، بهت زده شوید. کاش میانه شنیدن، بغض کنید؛ کاش در پایان از جا بجهید و مثل مجنونی در سماع بچرخید و اشک شوق بریزید. کاش همان حالی که من در هنگام گفتن داشتم را در وقت شنیدن بچشید. کاش…