
دستم را بگیر. مرا به حال و هوای روزهایی که برنمیگردند، برگردان. مرا به خورشید، به امید، به روزهای سپید، مرا به خودم، مرا به خودت برگردان …
اگر پخش یا دانلود این قسمت خراب است، به مدیر اطلاع دهید.
در روزهای تاریک و سخت، کسی که قلبمان را با لطافت لمس کند، ما را مبتلای خود میکند …
من دلم روشن است. روزی تو از راه میرسی، و کوچه بوی عطر تو را میگیرد. دیوارها گُل میدهند، پنجرهها عاشق میشوند، و این خانه خوشبخت. آن روز برای تمام خستگیهایم، یک صندلی روبهروی تو کافیست …
شبی از میان خروارها تاریکی، اولین پرتو نور نصیب ما خواهد شد. آنجا امید، از میان درد میروید …
یادت، عطر یک شمعدانی کوچک است، در گوشهای از قلبم. هر وقت میخواهمت، چشمانم را میبندم، و عمیق نفس میکشم …
خلوتی میخواهم، کنار تو، در سکوت ستارهها، بگویم دوستت دارم، آرام بگویی، من بیشتر …