
«««««میبهـا»»»»» غزل نمره ۰۵۵ مفاعیلن مفاعیلن فعولن خم زلف تو، دام کفر و دين است ز کارستان او، يک شمه اين است جمالت معجز حسن است ليکن حديث غمزهات سحر مبين است ز چشم شوخ تو، جان کی توان برد که دايم با کمان اندر کمين است بر آن چشم سيه، صد آفرين باد که در عاشقکشی سحرآفرين است عجب علمیست علم هيات عشق که چرخ هشتمش، هفتم زمين است تو پنداری که بدگو رفت و جان برد حسابش با کرام الکاتبين است مشو حافظ ز کيد زلفش ايمن که دل برد و کنون دربند دين است Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
اگر پخش یا دانلود این قسمت خراب است، به مدیر اطلاع دهید.
«««««میبهـا»»»»» غزل نمرهی ۰۵۳ مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلان منم که گوشهی ميخانه خانقاه من است دعای پير مغان، ورد صبحگاه من است گرم ترانهی چنگ صبوح نيست، چه باک نوای من به سحر، آه عذرخواه من است ز پادشاه و گدا، فارغم…
«««««میبهـا»»»»» غزل نمره ۰۵۲ فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلان روزگاریست که سودای بتان، دين من است غمِ اين کار، نشاط دل غمگين من است ديدن روی تو را، ديده جانبين بايد وين کجا مرتبهی چشم جهانبين من است؟ يار من باش، که زيب…
«««««میبهـا»»»»» غزل نمره ۰۵۱ فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلان لعل سيراب به خون تشنه، لب يار من است وز پی ديدن او، دادن جان کار من است شرم از آن چشم سيه بادش و مژگان دراز هر که دل بردن او ديد و در انکار من است ساربان رخت به…
«««««میبهـا»»»»» غزل نمره ۰۵۰ مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلان به دام زلف تو دل مبتلای خويشتن است بکش به غمزه که اينش سزای خويشتن است گرت ز دست برآيد مراد خاطر ما به دست باش که خيری به جای خويشتن است به جانت ای بت شيرين دهن…
«««««میبهـا»»»»» غزل نمره ۰۴۹ فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلان روضهی خلد برين خلوت درويشان است مايهی محتشمی خدمت درويشان است گنج عزلت (عزت) که طلسمات عجايب دارد فتح آن در نظر رحمت درويشان است قصر فردوس که رضوانش به دربانی…