
مقدمه کتاب اول : ذهن انسان فصل اول : آگاهی از آگاهی مقدمه تمایز میان آنچه دیگران درباره ما می دانند و درک ما از خویشتن و احساسات عمیق متعاقب آن امری حقیقی است ؛ تمایز میان رفتار و ما و تمایز میان موقعیت تعین ناپذیر اموری که بدانها می اندیشیم ، در افکار و رؤیاها و در گفت وگوهای خیالی مان با دیگران - و با آن که ما را نمی شناسند به دلیل بیم و امیدهایمان ، یا از ویژگیها و گذشته خود پوزش می طلبیم یا از آنها دفاع می کنیم و در موردشان سخن می گوییم : این تاروپود درهم تنیده خیال با واقعیت بر ساخته از طبیعت پیرامونی متفاوت است ! چگونه تجارب گذرای منحصر به فرد ما با نظام طبیعت همخوانی دارد ؛ نظامی که کانون شناخت آدمی را احاطه می کند و آن را در برمی گیرد ؟ آدمیان کمابیش از زمانی که آگاهی موجودیت یافت ، از مسئله آگاهی آگاه بوده و در هر عصر به زبان روزگار خویش توصیفی از آگاهی به دست داده اند . در عصر طلایی یونان که گذران امور بر دوش بردگان بود ، آزادی آگاهی با آزادی شهروندانی برابر بود که با فراغ بال به این سو و آنسو می رفتند . هراکلیتوس آگاهی را فضای بیکرانی نامید که حتی با گذر از همه مسیرهایش ، باز هم نمی توان به شناخت آن نائل شد . در هزاره بعد ، اوگوستین در میان تپههای پر از غار کارتاژ از « بلندای خیال من » ، از « دشتها و غارها و شکافهای حافظه » و نهانگاههای « تالارهای متعدد و فراخ آن که به شکلی جالب با اثاثیههای بسیار آراسته شده بود » در شگفت آمد . میبینید که چگونه ذهن جهان استعارات را درک می کند ؟ نیمه نخست سده نوزدهم عصر اکتشافات عظیم زمین شناسی بود . چنین اکتشافاتی بر پایه این اصل استوار بود که می توان با بررسی لایه های پوسته زمین از وقایع گذشته باخبر شد . این امر سبب عمومیت یافتن تصوری خاص درباره آگاهی شد : آگاهی نیز متشکل از لایه هایی است که گذشته فرد را درخود دارند ، این لایه ها آنقدر پیچیده میشوند که دیگر نمی توان از محتویاتشان با خبر شد . تأکید بر ناخودآگاه در سال ۱۸۷۵ به اوج خود رسید ؛ در این زمان اغلب روان شناسان اصرار داشتند که آگاهی تنها بخش کوچکی از حیات روانی است و احساسات ناخودآگاه ، تصورات ناخودآگاه ، و داوریهای ناخودآگاه بخش اعظم فرایندهای روانی را شکل می دهند . در میانه قرن نوزدهم شیمی به عنوان علم روز جانشین زمین شناسی شد . اندیشمندان ، از جیمز میل تا وونت و شاگردانش نظیر تیچنر ، آگاهی را ساختاری ترکیبی می دانستند که امکان تجزیه آن به عناصر دقیق حسی و احساس در آزمایشگاه وجود داشت . در واپسین سالهای سده نوزدهم ، لوکوموتیو بخار همزمان با ورود به زندگی روزمره ، به توصیفات مربوط به آگاهی نیز راه یافت ؛ ناخودآگاه به دیگ بخار پرحرارتی تشبیه شد که به روزنه ای برای خالی شدن نیاز داشت و اگر این امر محقق نمی شد ، فشار دورن آن افزایش می یافت و به شکل رفتارهای عصبی و ارضای سردرگم کننده و پنهان رؤیاهای دست نایافتنی بروز می کرد . چیز زیادی درباره این استعارات نمی توانیم بگوییم ، جز این که بگوییم آنها دقیقا همان استعاره اند . ابتدا ، پژوهش در ماهیت آگاهی را همان تحقیق در مسئله رابطه ذهن ۔ بدن قلمداد کردند و راه حلهای مغلق فلسفی بسیاری برای آن ارائه دادند . ولی از زمان پیدایش نظریه تکامل ، این مسئله صبغهای علمی تر یافت و به صورت مسئله منشأ ذهن یا به طور اخص ، مسئله منشأ آگاهی در تکامل درآمد . به این تجربه ذهنی درون یافت ، به این همراه همیشگی انبوه تداعيها ، بيمها ، امیدها ، عواطف ، شناختها ، رنگها ، بوها ، دندان دردها ، هیجانات ، خوشیها ، ناخوشیها و آرزوها کجا می توان شکل داد ـ فرشینه شگفت انگیز تجربه درونی ما ، کجا و چگونه در فرایند تکامل امکان وجود یافته است ؟ چگونه می توانیم این تجربه درونی را امری صرفا مادی بپنداریم ؟ و اگر بتوانیم ، زمان آن کی است ؟ کانون تفکر قرن بیستم بر محور این مسئله قرار داشته است .
اگر پخش یا دانلود این قسمت خراب است، به مدیر اطلاع دهید.