
راهی سفر بلندی هستیم و کولههایمان از «خشم» انباشته. در اپیزود چهل و دوم انسانک قصدم آن بود که سنگینی خشمم را بر دوش شما نیندازم و بجای آن، خردهفهمی که دارم را با شما تقسیم کنم. بنا به وعده همیشگی، اینبار نیز مبتنی بر «تجربه زیسته» از روزهای مشابه چند دقیقهای صحبت کردهام و البته روی اصلی سخنم با دوستانی است که از من جوانترند و در این ایام بارها و بارها به شیوههای مختلف پیام دادهاند که چه باید کرد. با توجه به دشواری دسترسی به اینترنت، در این اپیزود از موسیقی استفاده نشده و تمام سعی در خلاصهگویی و کاستن از حجم محتوا به کار گرفته شده است. برای همه شما سلامتی و آگاهی روزافزون آرزو دارم
اگر پخش یا دانلود این قسمت خراب است، به مدیر اطلاع دهید.
نگفتم «مسئله معاش» بلکه گفتم «مُشکلۀ معاش» چون دیگر با مسئله ساده و متداولی روبرو نیستیم. مشکله به معنای رنج و زحمت است. سفرهمان روز به روز کوچکتر میشود و باید تدبیری اندیشید. من – که مانند بسیاری از شما – این روزها…
در ابتدای اپیزود از اهمیت و ترجیح «تجربه» گفتم و بعد به بهانه تجربهای صحبت رسید به «آینده». چند دقیقه مانده به پایان اپیزود از دوستان خداحافظی کردم و دقایق انتهایی صرفاً تقدیم به همسفرهایی است که میل به بیشترپیمایی…
احتمالاً همه ما شنونده پندهایی از این دست بودیم که «در حال زندگی کن»؛ «گذشتهها گذشته»؛ «دم غنیمت است» و... اما آیا واقعا گذشتهها گذشته؟ آیا توصیه به «درحال زندگی کردن» توصیه آشکاری است؟ ما میتونیم برداشت دقیقی داشته…
تجربه زیستهای که در اپیزود سی و هفتم انسانک با عمقی کمی بیشتر از معمول به آن میپردازم، تجربه کوهپیمایی است. نخستین ملاقاتم با کوه بعد از نزدیک به دو سال قرنطینه با یادداشتهایی همراه بود که در این دقایق برایتان روایت…
این پنجره را میبینید؟ همین پنجره کوچک در تصویر کاور... این پنجرۀ زیرزمینی است که چند صد روز در آن با شما به صحبت نشستهام. ماجرای این اپیزود از یک «ای کاش» شروع شد. کاش پنجره بزرگتری بود. پنجرهای رو به یک منظره سبز…