
اي فروغ ماه حسن از روي رخشان شما آب روي خوبي از چاه زنخدان شما عزم ديدار تو دارد جان بر لب آمده بازگردد يا برآيد چيست فرمان شما کس به دور نرگست طرفي نبست از عافيت به که نفروشند مستوري به مستان شما بخت خواب آلود ما بيدار خواهد شد مگر زان که زد بر ديده آبي روي رخشان شما با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته اي بو که بويي بشنويم از خاک بستان شما عمرتان باد و مراد اي ساقيان بزم جم گر چه جام ما نشد پرمي به دوران شما دل خرابي مي کند دلدار را آگه کنيد زينهار اي دوستان جان من و جان شما کي دهد دست اين غرض يا رب که همدستان شوند خاطر مجموع ما زلف پريشان شما دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذري کاندر اين ره کشته بسيارند قربان شما اي صبا با ساکنان شهر يزد از ما بگو کاي سر حق ناشناسان گوي چوگان شما گر چه دوريم از بساط قرب همت دور نيست بنده شاه شماييم و ثناخوان شما اي شهنشاه بلنداختر خدا را همتي تا ببوسم همچو اختر خاک ايوان شما مي کند حافظ دعايي بشنو آميني بگو روزي ما باد لعل شکرافشان شما Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
اگر پخش یا دانلود این قسمت خراب است، به مدیر اطلاع دهید.
دوش از مسجد سوي ميخانه میشد پير ما چيست ياران طريقت بعد از اين تدبير ما ما مريدان روي سوي قبله چون آريم چون روي سوي خانه خمار دارد پير ما در خرابات طريقت ما به هم منزل شويم کاين چنين رفته ست در عهد ازل تقدير ما عقل اگر…
رونق عهد شباب است دگر بستان را مي رسد مژده گل بلبل خوش الحان را اي صبا گر به جوانان چمن بازرسي خدمت ما برسان سرو و گل و ريحان را گر چنين جلوه کند مغبچه باده فروش خاکروب در ميخانه کنم مژگان را اي که بر مه کشي از عنبر…
ساقيا برخيز و درده جام را خاک بر سر کن غم ايام را ساغر مي بر کفم نه تا ز بر برکشم اين دلق ازرق فام را گر چه بدناميست نزد عاقلان ما نمي خواهيم ننگ و نام را باده درده چند از اين باد غرور خاک بر سر نفس نافرجام را دود آه…
صوفي بيا که آينه صافيست جام را تا بنگري صفاي مي لعل فام را راز درون پرده ز رندان مست پرس کاين حال نيست زاهد عالي مقام را عنقا شکار کس نشود دام بازچين کان جا هميشه باد به دست است دام را در بزم دور يک دو قدح درکش و برو…
به ملازمان سلطان که رساند اين دعا را که به شکر پادشاهي ز نظر مران گدا را ز رقيب ديوسيرت به خداي خود پناهم مگر آن شهاب ثاقب مددي دهد خدا را مژه سياهت ار کرد به خون ما اشارت ز فريب او بينديش و غلط مکن نگارا دل عالمي بسوزي…