
هممون یه جاهایی تو زندگیمون، تو یه جور هیپنوتیزم سبک و خوشساخت گیر افتادیم. قصه های قدیمی که از بچگی و نوجوانی تو گوشمون خوندن، یا خودمون یواش یواش ساختیمشون، تا چرایی زندگیمون رو تعبیر کنیم. قصه ی "من به درد نمی خورم"، "همیشه باید قوی باشم"، "اونا مهم ترن"، "عشق همیشه از بین میره"... ما این قصهها رو زندگی نمیکنیم؛ این قصهها هستن که ما رو زندگی میکنن. ولی اگه بتونیم با تلاشمون بفهمیم چه داستانهایی رو نوشتیم، اون وقت می تونیم با تمرین، قصه زندگیمون رو عوض کنیم. و زندگی جدیدی رو شروع کنیم اپیزود این هفته دقیقاً دربارهی همینه: «قصه ها چطوری درست شدن، چطوری قصه مون رو بشناسیم، و بعد... بازنویسیش کنیم.» اگر شما خارج از کشور تشریف دارید و دلتون می خواد که حمایت مالی انجام بدید از پادکست باران، می تونید به این آدرس ایمیل در پی پل، پرداخت انجام بدید: pouria.ap@gmail.com دوست دار شما پوریا Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
اگر پخش یا دانلود این قسمت خراب است، به مدیر اطلاع دهید.
تو ذهن تو، هر روز یه ایدهی جدید متولد میشه… و نیمهکاره رها میشه یه روز عاشق نویسندگی میشی، فرداش دنبال یادگیری زبان میری، چند روز بعدش هم میخوای فریلنسر بشی اما آخرش چی؟ یه عالمه شروع، بدون پایان تو این اپیزود،…
برای این اپیزود، سرگذشت چندین دولتمرد رو زیر و رو کردم آدمهایی که تصمیم گرفتن… و بعد مجبور شدن با عواقب اون تصمیمها زندگی کنن. نه پاکش کنن، نه بندازنش گردن بقیه، نه قهر کنن با دنیا. بمونن، ببینن، یاد بگیرن، و دوباره…
همهمون دوراهی ها و چند راهی های زندگی رو تجربه کردیم. گذر از جاده ای پر از پیچ و خم و مه غلیظ. جایی که باید بین دویا چند راه انتخاب کنیم و هر کدوم ما رو به شهری کاملاً متفاوت می رسونه. شهری که حتی نمی تونیم دقیقاً بگیم…
گاهی یه تصمیم، خیلی دیر گرفته میشه... و تا آخر عمر، فقط صدای انفجار توی سرت میپیچه. گاهی برای نجات مردم، باید از جایگاهی پایین بیای که یه عمر پرستیدنت. اما بعدش... تا همیشه با این سؤال زندگی میکنی: اگه زودتر... فقط…
تا حالا شده یه تصمیم، یه جمله، یا حتی یه لحظه، همینطور دنبالت بیاد؟ اونجایی که هی با خودت میگی: "ای کاش اون حرفو نمیزدم..." "ای کاش اون راهو نمیرفتم..." حسرت چیزیه که با زمان نمیره. بعضی وقتا فقط شکل عوض میکنه.…