
نویسنده: کاظم جنابیراوی: محمدامراییسرانجام روز اعزام به خدمت فرارسید. ساکم را برداشتم و با برادرم و همسرش و محمد کوچولو خداحافظی کردم و بهسمت محل اعزام رفتم. همهی بچههای محل خودمان و محلههای دیگر که قرار بود به خدمت اعزام شوند، در محل نظاموظیفه شهر جمع شده بودند. من هم به آنها ملحق شدم تا با اتوبوس به مرکز آموزش اعزام شویم. هیچکس نمیدانست کجا افتاده است.#داستان #قصه #روایت
اگر پخش یا دانلود این قسمت خراب است، به مدیر اطلاع دهید.
نویسنده: آلبر کاموراوی: مهدی سلطانی , اکبر مولایی , معصومه عزیزمحمدی«طاعون»، ماجرای همهگیری این بیماری در الجزایر و تعطیلی شهر را شرح میدهد. بیماری جان بسیاری را میگیرد؛ از هر ده نفر یکی میمیرد و مقامات شهر میدانند…
نویسنده: لوییزا می الکاتراوی: زهره شکوفنده , اکبر مولاییکتاب زنان کوچک، شرح زندگی یکسالهی خانوادهای فقیر است که در شرایط سخت، امیدشان را از دست نمیدهند. پدر خانواده در جنگ است و چهار دختر به همراه مادرشان زندگی را…
نویسنده: ارنست همینگویراوی: محمودرضا قدیریانمردان بدون زنان مجموعهای از داستانهای کوتاه است که ارنست همینگوی، نویسندهٔ آمریکایی، در سال ۱۹۲۷ میلادی منتشر کرد. این داستانها قبل از انتشار در قالب کتاب، در مجلههای…
راوی: آرمان ضیائی مهر , راحله طاهریفارست گامپ دنیای سادهای دارد. به همه چیز به سادهترین شکل ممکن نگاه میکند. حرفها و واژهها را همانطور که هستند، میشنود و کنایهی پشت آنها را متوجه نمیشود.او از ابتدای کتاب،…
راوی: علی همت مومیونددو برادر دوقلوی آنجلیکا تصمیم دارند سانتیاگو ناصر را بکشند تا از خواهرشان اعاده حیثیت شود. همه مردم شهر به جز سانتیاگو و مادرش از موضوع خبر دارند و خیلیها مخالف این کارند و سعی دارند جلوی این کار…